باران
برای تو می نویسم عشقم برای تو و چشمان تو![]()
نمی دانم تا چند روز آفتابی باید منتظر باران بمانم؟؟
نمی بینم ابری باران داشته باشد.....
اصلا ابری در آسمان آفتابی جنوب نمی بینم.............
روزهای بارانی را از همان بچگی دوست داشتم.......
صدای شور شور باران ......
وای چه روزهایی .............زیر باران دویدن های کودکانه.....
من کفشهای گل گرفته و لباسهای خیس...........
و فریاد های قشنگ مادرم..................... ![]()
وای که چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده...........
راستی تا بحال فکر کرده ای بچه ها تا چه اندازه نیازمند و تا چه اندازه بی نیازند؟؟
دلم به راستی گاهی تنگ می شود....
برای باران ...... برای رعد و برق.....
از صدای شکستن یک ظرف.............
از سکوت خانه گاهی...............
از مرداب ذهن شهر...........
از سکوت دل خویش دلم می گیرد............
به زیر باران میروم .................
تا تو را به یاد آورم تو هم باران را دوست داری
میروم به زیر باران
و همنوا با باران چشمهایم هم می بارد...............
به زیر باران می روم تا روح خود را صیغل دهم.......
میدانم تنها درمان روح باران است....
گاهی که دلم برای شیطنت های دوران کودکی تنگ می شود به زیر باران میروم
و می خوانم باز باران با ترانه...............وای یادش بخیر.........
زیر باران باید رفت کاش سهراب سپهری هم بود با خودم فکر می کنم آقای سپهری هم حسی
مثل من داشته که سروده " زیر باران باید راه رفت".....
همچانکه در تفکراتم غوطه ور هستم به خودم می آیم و می بینم لباسم مثل دوران کودکی
خیس خیس شده است.....................
لباسم بوی باران می دهد............
ولی اینبار فریاد های پدرم مرا به خود می آورد"دخترم زیر باران چه می کنی؟"![]()
" کاش تو هم در این حس لطیف با من شریک بودی"![]()
